تأملي جامعه‌شناختي بر جنبشهاي جديد اجتماعي

 

چکيده

جنبشهاي اجتماعي بعنوان يکي از انواع رفتارهاي جمعي و اعتراضي(و به عنوان شبکه وسيعي از افراد،محافل و گروههاي غير رسمي و رسمي)پديده‌اي مختص جوامع مدرن هستند. منظور از  جنبش‌هايي اجتماعي جديد، جنبش‌هايي است  که از دهه (1960)به اين طرف عمدتاًدر جوامع اروپاي غربي و آمريکاي شمالي سر بر آوردند ، که بسيار وسيع ،گسترده و متنوع بوده و طيف عظيمي از نيروها و گروههاي اجتماعي را در بر مي‌گيرد؛ که مي‌توان آن را نوعي کوشش جمعي تقريبا ًسازمان يافته بخش قابل ملاحظه‌اي از افراد جامعه دانست که با هدف دگرگوني و تغيير در بخشي از نظم اجتماعي (انديشه،رفتار،مناسبات اجتماعي)و عناصر جامعه،خارج از حوزه نهادهاي رسمي ،به صورت يکپارچه و هماهنگ عمل مي‌کند. اين نوع جنبشهادر طول چند دهه اخير زندگي اجتماعي را به انحاي  مختلف تحت تأثير قرار داده، تعاريف جديدي از معنا ، هويت و شيوه هاي زندگي ارائه داده و موضوعات جديدي را وارد اين حوزه از مطالعات اجتماعي کرده اند ،با توجه به ضرورت مسأله ،در نوشته حاضر علاوه بر ارائه تعاريف متعدد از جنبشهاي اجتماعي جديد از ديدگاه صاحب‌نظران، ويژگيها و کارکردهاي اين جنبشها مورد بررسي قرار گرفته و در نهايت ديدگاههاي تئوريک و تبيين‌هاي مختلف صاحب‌نظران اين حوزه تحت عناوين رهيافت بسيج منابع،رهيافت ساختي– ارزش محور( يورگن هابرماس،رونالد اينگلهارت) و رهيافت ساختي هويت-محور(ديدگاه آلن تورن،آلبرتو ملوچي‌،کاستلز)بررسي شده است.

واژه‌هاي کليدي: جنبش، جنبش اجتماعي،جامعه مدرن ،هويت،بسيج منابع و ..........

مقدمه و ضرورت موضوع

جامعه‌هاي مدرن در دهه‌هاي اخير به نحو اساسي دستخوش تغييرات شده‌اند،در نتيجه اين تغييرات تکنولوژيک ، سياسي  و اقتصادي ، اين جوامع ديگر به وسيله مکانيسمهايي که بنيان‌گذاران جامعه‌شناسي آنها را تحليل کرده‌اند،کنترل نمي‌شوند ، از ديدگاه جامعه‌شناسي پديده هاي مختلفي مثل گسترش کامپيوتر و تکنولوژي اطلاعاتي ،فروپاشي کمونيسم،کاهش اهميت تفاوتهاي طبقاتي در حوزه سياسي و بويژه پيدايش جنبشهاي اجتماعي جديد در اين زمينه بسيار تأثيرگذار بوده است.

بسياري از انديشمندان اين تغييرات را نشانه حرکت به سوي جامعه فرا مدرن ، فرا صنعتي ، اطلاعاتي ، مصرفي ، فراسرمايه‌داري ،مخاطره آميز[1][2]و ......دانسته اند(ديبايي،1380 ).

جنبش‌هايي که از دهه (1960)به اين طرف عمدتاًدر جوامع اروپاي غربي و آمريکاي شمالي سر بر آوردند ، بر خلاف اسلاف قرن نوزدهمي خود بسيار وسيع ،گسترده و متنوع بوده و طيف عظيمي از نيروها و گروههاي اجتماعي را در بر مي‌گيرد. از جمله جنبشهاي دانشجويي،جنبش حقوق مدني،جنبش زنان،جنبش زيست محيطي، جنبش صلح ، جنبشهاي ضد نژاد پرستي ،جنبش طرفداران حقوق بوميان، جنبش حمايت از حقوق کودکان و زنان ،گروههاي مخالف توليد و تکثير و استفاده از سلاحهاي کشتار جمعي و نظاير آن.

 در جنبشهاي دهه‌هاي شصت و هفتاد ،کنش‌گران اجتماعي درگير تعارضهاي جديدي گشتند که کمتر مي شد بر حسب شکافهاي سياسي عمده جوامع صنعتي تبيين شوند ؛ دو رهيافت عمده و محوري اين عصر يعني مدل مارکسيستي و ساختاري /کارکردي در تبيين اين جنبشها با نارسايي‌هايي مواجه گشتند ،در واکنش به چنين نارسايي‌هايي بود که نظريه پردازان مختلفي تلاش نمودند تا ماهيت تحولات اجتماعي جديد و جنبش هاي نوين را بررسي و تبيين نمايند .

بدليل اينکه اين نوع جنبشها :الف- در طول چهل سال اخير دستور کار سياسي را عوض کرده اند؛ ب)ساختارهاي موجود قدرت و ديدگاه رايج در جامعه را به چالش کشيده‌اند ؛ج) زندگي اجتماعي را به انحاي  مختلف تحت تأثير قرار داده‌اند ؛ د)تعاريف جديدي از معنا ، هويت و شيوه هاي زندگي ارائه داده‌اند ؛ ذ)موجب بي‌اعتبار شدن ديدگاههاي سنتي جامعه‌شناسي سياسي شده‌اند و موضوعات جديدي را وارد اين حوزه از مطالعات اجتماعي کرده اند ؛ و نهايتاً ماهيت جامعه مدني و روابط سنتي آن را با دولت تغيير داده و روابط اجتماعي و فرهنگي روزمره ميليونها نفر از مردم را دگرگون مي‌کنند؛ بنابراين براي فهم دنياي امروز ، آشنايي با مفهوم ، ويژگيها ،کارکردها ، شرايط پيدايش و ديدگاههاي تئوريک مطرح شده در مورد جنبش‌هاي جديد اجتماعي امري ضروري است ؛ با توجه به نکات فوق آنچه موضوع اصلي نوشته حاضر را تشکيل مي‌دهد توجه به ماهيت و چيستي ،کارکردها ،ويژگيها و ديدگاههاي تئوريک در مورد جنبشهاي اجتماعي جديد مي‌باشد.

مفهوم جنبش اجتماعي

با توجه به جنبه‌هاي متعدد تغيرات اجتماعي که به وسيله اصطلاح «جنبشهاي اجتماعي»پوشش داده مي‌شود،جاي تعجبي ندارد که تعاريف و توصيفات متعددي نيز از آن وجود داشته باشد.

اصطلاح جنبش اجتماعي توسط سنت سيمون در اوايل قرن 19 ابداع شد.جنبش‌هاي اجتماعي نيرويي تلقي مي‌شوند که مبادي جديدي از قدرت و آتوريتي را همراه مي‌آورند.سنت سيمون معتقد به جمع شدن نخبگان علمي و روشنفکران و افراد داراي مال و منال بود که با يکديگر نظام اجتماعي را در حيطه عقلاني باز تنظيم مي‌کنند،جنبش هاي اجتماعي از ديد کلاسيک‌هايي چون مارکس و وبر و سنت سيمون،تجلي تغييرات ساختاري زيرين بود.

جنبش اجتماعي را به عنوان نوعي آمادگي جمعي براي کنش که از طريق آن برخي از انواع تغييرات کسب مي‌گردد،برخي نوآوري ها پديد مي‌آيد يا برخي شرايط پيشين باز گردانده مي‌شود ،تعريف شده‌اند؛ همين طور مي‌توانيم جنبش اجتماعي را به عنوان نوعي داد و ستد جمعي جهت استقرار يک نظم جديد براي زندگي تعريف کنيمKing,1986:27)).

گيدنزجنبش اجتماعي را به عنوان کوشش جمعي براي پيشبرد منافع مشترک،از طريق عمل جمعي خارج از حوزه نهادهاي رسمي محسوب مي‌کند(گيدنز،671:1374).درسلر[2][3] جنبش اجتماعي را قصد انديشيده شده و تعمدي تعداد زيادي از افراد مي‌داند که هدف ايجاد تغيير با تلاش گروهي رادارند (Dressler,1969:415). باتامور جنبش اجتماعي را نوعي کوشش جمعي مي‌داند که براي ايجاد يا مقاومت در برابر دگرگوني در جامعه‌اي که خود بخشي از آن را تشکيل مي‌دهيم ،به وجود مي‌آيد(باتامور،56:1368). دلا پورتا[3][4]و دياني[4][5]جنبش هاي اجتماعي را شبکه‌هاي غير‌رسمي ، بر پايه‌ باورهاي مشترک وهمبستگي مي‌دانند ،که از مسأله‌اي تنش‌زا شروع شده و به اشکال مختلف اعتراض ختم مي‌شود(پرتا و دياني،1383).

ويلسون جنبش اجتماعي را کوششي آگاهانه ،جمعي و سازمان يافته براي ايجاد يا مقاومت در برابر تغييرات گسترده در نظام اجتماعي از طريق ابزارهايي که نهادينه نشده‌اند، مي‌داند(کوهن،1380).او اين تعريف رسمي را با يک توصيف خلاقانه‌تر و تا حدي با بصيرت‌تر آغاز مي‌کند:«جنبشهاي اجتماعي هم قهرمان مي‌پرورند هم دلقک ، جنبشهاي اجتماعي مي‌کوشند تا مردم را از خود نفسانيشان فراتر برده و شجاعت تهور و نوع دوستي فارغ از نفسانيات را در آنها زنده کنند؛ مردان و زنان در جنبشهاي اجتماعي ملتهب از بي‌عدالتي‌ها،رنجها و نگرانيهايي که در اطراف خود مي‌بينند،از منابع مرسوم نظم اجتماعي فراتر مي‌روند،تا پيکار خود با اهريمنان اجتماع را آغاز کنند،در اين راه آنها از خود فراتر مي‌روند و مردان و زناني ديگر مي‌شوند»( کوهن،1380). بنا به تعريف بايرن (1977) جنبشهاي اجتماعي غير قابل پيش‌بيني(مثلاًجنبش زنان همواره در جاهايي که زنان تحت بيشترين فشارهها هستند،اوج مي‌گيرد)،غيرعقلاني‌ (طرفدارانشان فارغ از منابع شخصي عمل نمي‌کنند)،سازمان نيافته(آنها از رسميت دادن به سازمان خود اجتناب مي‌کنند،حتي وقتي که حتي وقتي که انجام اين کار مناسب به نظر برسد)( کوهن،1380).زيرک زاده(1977) جنبش اجتماعي را گروهي از افراد مي‌داند که آگاهانه مي‌کوشند تا يک نظم جديد اجتماعي راديکال را برپا کنند،همچنين وي جنبشهاي اجتماعي را دربرگيرنده افرادي از يک  طيف وسيعي از سوابق اجتماعي مي‌داند که تاکتيکهاي مواجهه‌گرايانه سياسي مختل کننده اجتماعي را به کار مي‌گيرند(کوهن،1380).

جنبشهاي اجتماعي بعنوان يکي از انواع رفتارهاي جمعي و اعتراضي(و به عنوان شبکه وسيعي از افراد،محافل و گروههاي غير رسمي و رسمي)پديده‌اي مختص جوامع مدرن هستند، جنبشهاي اجتماعي سعي دارند آينه و برنامه‌هايي را در جامعه به مرحله اجرا بگذارند،آينه‌‌ها و اعتراضات جنبشها ممکن است به سوي نقد سياستهاي حکومت جهت‌گيري شده باشد يا به سوي نقد شيوه‌هاي زندگي روزمره که توسط نهادهاي رسمي تبليغ مي‌شود،هدف‌گيري شده باشد، اگر شکل‌گيري جنبشهاي اجتماعي را در سه دسته تقسيم کنيم، جنبشهاي اجتماعي جديد در دوره سوم قرار مي‌گيرد.

الف-دوره اول دوره‌اي است که جنبشهاي اجتماعي تنها وسيله‌اي براي تغييرات سياسي و اجتماعي در جامعه هستند؛ مانند جنبشهاي ليبرالي و مشروطه‌خواهي در قرن 19 و 18 در برابر محافظه‌کاران با هدف محدود کردن قدرت حکومتهاي مطلقه؛جنبشهاي کارگري پايان قرن بيستم که در برابر سرمايه‌داري صنعتي با هدف ايجاد دولتهاي رفاه (جلايي‌پور ،1380).

ب-دوره دوم دوره‌اي است که ظاهراًدموکراسي‌هاي پارلماني شکل گرفته و اقشار مردم از طريق نظام انتخاباتي ،سيستم رقابتي حزبي و قانون‌گذاري در پارلمان مي‌توانند مطالبات خود را پي‌گيري کنند، اما پي‌گيري مطالبات به وسيله جنبشهاي اجتماعي در اين دوره وقتي اتفاق مي‌افتد که يا جامعه با بحرانهاي عميق و اجتماعي روبرو است و يا نهادهاي حکومتي فاقد کارآيي لازم براي نهادينه کردن مطالبات مردم هستند( جلايي‌پور ،1380).

ج-دردوره سوم جنبشهاي اجتماعي به عنوان امري پذيرفته شده و خصوصيت دائمي جوامع فرض مي‌شوند و تغييرات سياسي و اجتماعي ،فقط در قالب و از طريق سلسله مراتب نهادهاي بزر گ حکومتي و حزبي جستجو نمي‌شوند بلکه جنبشهاي اجتماعي با کمک نهادهاي مدني وسيله‌اي براي مشارکت و نيز تغيير محسوب مي‌شوند، به بيان ديگر سازوکارهاي دموکراسي‌هاي پارلماني مانند نظام حزبي و انتخاباتي به عنوان شرط لازم براي تغييرات سياسي اجتماعي فرض مي‌شود، ولي شرط کافي آن بستگي به حضور انواع جنبشهاي اجتماعي دارد(جلايي‌پور ،1380). مانند زماني که جنبشهاي دانشجويي ،زنان، اصلح،محيط زيست در  کنار ساير سازوکارهاي دموکراتيک در اروپا و آمريکا ظهور کردند.

ويژکيهاي جنبشهاي اجتماعي جديد

پورتا و دياني در کتاب خود با نام "مقدمه‌اي بر جنبشهاي اجتماعي براي جنبشهاي اجتماعي جديد چهار ويژگي اصلي را ذکر کرده‌اند:

الف-شبکه تعاملي غير رسمي:چنين شبکه‌هايي چرخش منابع اساسي عمل را (اطلاعات ،تجربيات و تخصصها،منابع مادي)همچون نظامهاي وسيع‌تر معنايي فراهم مي‌کنند،لذا شبکه‌ها به ايجاد پيش زمينه‌هاي بسيج و فراهم ساختن نظم مناسب براي ارائه جهان‌بيني‌ها و سبک زندگي کمک مي‌کنند؛

ب-هم‌بستگي و عقايد مشترک:وجود عقايد و تلقي‌هاي مشترک،براي شکل گيري يک هويت جمعي ضروري است.آنها گاه با بازنگري در ايده‌هاي موجود يا ابداع ايده‌اي جديد اين عامل مشترک و وحدت بخش را شکل مي‌دهند؛

ج-کنش جمعي مبتني بر تعارضات :بدين معنا که کنش‌گران درگير در يک جنبش اجتماعي ،در صدد ايجاد يا مخالفت با پديده‌اي اجتماعي چه در سطح سيستمي يا غير سيستمي مي‌باشند؛

د-به کارگيري اعتراض: جنبشهاي اجتماعي جديد به جاي مشارکت در رأي‌گيري و ارائه ديدگاهها در فرآيند عادي، همواره از اشکال مختلف اعتراض استفاده مي‌کنند(پورتا و دياني،1383).

پورتا و دياني معتقدند که جنبشهاي اجتماعي جديد داراي يک قالب سازماني مشخصي نيستند.هرچند در درون جنبش اجتماعي ممکن است احزاب و جريانات مختلفي حضور داشته باشند،به تعبير ديگر آنها معتقدند که تأکيد بر شبکه غير رسمي، ارتباطي فضايي را براي کنش‌گران شرکت کننده در جنبش اجتماعي باز نگه مي‌دارد ،که عضو هيچ سازماني نيستند. (پورتا و دياني،1383).

جنبشهاي اجتماعي جديد داراي منظومه معيني از ويژگيها و مختصات برجسته ديگر نيز  هستند که آنها را از جنبشهاي پيشين متمايز مي‌کند.اين ويژگيها در واقع صفات مميزه اکثر جنبشهاي اجتماعي است که طي چهار دهه اخير در کشورها و جوامع سرمايه‌داري صنعتي پيشرفته متأخر، سر برآورده‌اند و بيانگر تغيير و تحولات ساختاري در صورتبندي اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و فرهنگي جوامع مذکور هستند، ويژگيهايي که به آنها اشاره مي‌شود ويژگيهايي هستند که به تعبير نش[5][6]جنبشهاي اجتماعي جديد را ازلحاظ جهت‌گيري،سازمان و نوعشان جديد مي‌سازند، بر مبناي اين نگرش جنبشهاي اجتماعي جديد از ديگر جنبشهاي اجتماعي متمايز مي‌گردند ،چرا که داراي ويژگيهاي زير هستند:

1-غيرابزاري‌اند[6][7]:يعني نماينده منافع مستقيم گروههاي اجتماعي خاص نيستند،بلکه بيان کننده علايق و نگرانيهاي جهان شمول و اغلب اعتراض‌آميز نسبت به وضعيت اخلاقي هستند(نش،131:1382).

2-سمت و سوي اين جنبشها عمدتاً معطوف به جامعه مدني است تا دولت، به همين دليل بخش اعظم فعاليتها و دغدهه‌ها و اقدامات آنان در راستاي بسط و گسترش حوزه‌هاي کارکردي جامعه مدني در بخشهاي زيست محيطي، فرهنگي، تفريحي، نهادها، افکار عمومي و ........صورت مي‌گيرد.و به کارکردهاي نهادهاي اداري ،دولتي و نيز منظومه‌هاي قدرت و سياست حاکم توجه چنداني ندارند، بلکه موضع چالش‌گرانه و اعتراض‌آميز در قبال فرآيندهاي اقتدار آميز اتخاذ مي‌کنند(نوذري و قرباني،52:1383).

3-اين جنبشها به شيوه‌هاي غير رسمي باز و انعطاف پذير سازماندهي شده‌اند و حداقل در  بعضي از زمينه‌ها از سلسله مراتب بروکراسي و حتي گاهي اوقات قرار دادن شرايطي براي عضويت اجتناب مي‌کنند(نش،132:1382).

4-اين جنبشها به شدت به رسانه‌هاي جمعي ]نظير نشريات ،روزنامه‌ها،کتب،مقالات،شبکه‌هاي اينترنت  ، ماهواره و نظاير آن[ متکي‌اندو از طريق آنها درخواستهايشان مطرح مي‌شود ،اعتراضاتشان نمايش داده مي‌شود و انديشه‌هايشان براي تسخير انديشه و احساس عمومي به گونه‌اي موثر بيان مي‌گردد(نش،132:1382).

5-يکي ديگر از ويژگيهاي جنبشهاي اجتماعي جديد که به نحوي متمايز از وضعيت پيشين بوده است و به خصوص در جنبشهاي زيست محيطي تبلور يافته است،علاقه عام به کالاي عمومي مي‌باشد،کالاهايي همچون کيفيت هوا ،کاهش ترافيک،که هيچ طبقه‌اي نمي‌توانست ادعاي دسترسي به آن را داشته باشد ؛بر اساس چنين امري بود که جنبش سبزها به منظور دفاع و حمايت از محيط زيست سالم با تسليحات هسته‌اي و دفع زباله‌هاي هسته‌اي مخالفت نمود(بهروز ملک ،1380).

 6-گفتمان جنبشهاي جديد بر خلاف جنبشهاي قديمي ،فراگير نيستند،و اهداف ،راهکارهها ،برنامه‌ها و مطالبات محدودتري را دنبال مي‌کنند مانند گفتمانهاي جنبش زنان و حقوق مدني.

7-در جنبشهاي جديد "هويت‌‌يابي "اعضا في‌النفسه امري مطلوب و خود همين هدف است.در اين جنبشها "معنابخشي"به جنبه‌هاي شخصي زندگي در برابر جنبه‌هاي جمعي زندگي و اهداف غير مادي نسبت به ساير انگيزه‌ها در جنبش از اهميت زيادي برخوردار است ،و فرهنگ به عنوان وسيله‌اي که از طريق آن هويت،شيوه‌هاي زندگي و (ساختارهاي اجتماعي)تغيير و تثبيت مي‌شوند،مورد توجه قرار مي‌گيرد. 

8-جنبشهاي جديد اغلب غيرمتمرکز،پراکنده و کوچک هستندو به راحتي مي‌توان عضو اين جنبش‌ها شد و از آنها خارج شد ،عمل مستقيم طرفداران جنبش بدون نقش محوري سازمانهاي جنبش يکي از شيوه‌هاي اصلي اين جنبشهاست(جلايي‌پور،1380).

جنبشهاي اجتماعي جديد داراي ويژگيهاي خاص ديگري نيز مباشندکه در موارد زيز خلاصه مي‌شوند:

-تأکيد بسيار بر شيوه‌هاي جديد زندگي

-طرفداري از جامعه مدني به مثابه حوزه دردارنده دولت و جامعه(افراد و گروهها)

-دفاع و تلاش در جهت دموکراتيزه کردن جامعه مدني به نحوي که تمايز ساختاري را پذيرا باشد و همگرايي نظامهاي سياسي و اقتصادي را تصديق نمايد

-داراي اهداف بيشتر اجتماعي/فرهنگي هستند تا سياسسي

-بستر رويش اين نوع جنبشها در جامعه مدني است

-نشانه گذار از جامعه صنعتي به فرا صنعتي مي‌باشند

-غيرايدئولوژيک و گفتمان مدار هستند.

کارکردهاي جنبشهاي اجتماعي

در جنبشهاي اجتماعي  چهار کارکرد به شرح زير را مي‌توان ملاحظه کرد:

الف-کارکرد رابط يا ميانجي بودن: ، جنبشهاي اجتماعي  در واقع وسيله ارتباطي موثري در مشارکت محسوب مي‌شوند؛با اين کارکرد اعضا جنبش و سايرين مي‌توانند با مشارکت در کنشهاي تاريخي جوامع خود ،منافع خود را حفظ نمايند و پا به ايده هاي خود ارزشي نهند.

ب-کارکرد آگاهي بخش: جنبشهاي اجتماعي همواره موجب ايجاد شعور جمعي راستين در يک  جامعه يا بخش خاصي از يک جامعه مي‌گردد.

ج-کارکرد ايجاد فشار: جنبشهاي اجتماعي با فشار بر نخبگان قدرت ،بر توسعه تاريخي جوامع اثر گذار مي‌باشند،اين فشارها ممکن است به طيقهاي مختلف عمل کنند،از قبيل:مبارزات انتخاباتي ،تأثير بر افکار عمومي،تهديد،اعتصاب،تحريم،تظاهرات و ........(گي‌روشه،135:1377-133)

د- کارکرد جامعه‌پذيري: جنبشهاي اجتماعي موجب شناساندن جامعه و ساختهاي اجتماعي ،ارزشها و هنجارهاي آن به اعضاي اين جنبشها و سايرين مي‌گردند.

بنابراين  يکي از مهمترين کارکردهاي جنبش اجتماعي در اين است که نيروهاي جديدي را به عرصه زندگي و فعاليت سياسي /اجتماعي وارد کرده و از اين طريق توان عمومي جامعه را افزايش مي‌دهد.شواهد نشان مي‌دهد که توسعه آمرانه به توسعه همه جانبه و پايدار نمي‌انجامد و از اين منظر هرگز نمي‌تواند باعث رشسد و توسعه توان عمومي جامعه شود ،بار اصلي افزايش توان اجتماعي از طريق تغيير در وضع موجود به وسيله جنبشهاي اجتماعي است.

ديدگاههاي تئوريک در مورد جنبشهاي  جديد اجتماعي

نگاه و تبيين جامعي که بتواند به اين سوال پاسخ دهد که چه عواملي باعث بوجود آمدن جنبشهاي اجتماعي در جامعه مي‌شود؟وجود ندارد.لذا براي تبيين جامعه‌شناختي هر جنبش اجتماعي به يک چهارچوب نظري نياز مي‌باشد،ويژگي منحصر به فرد هر جنبش اجتماعي ،گوناگوني نظريه‌هاي موجود جامعه‌شناسي و اينکه اغلب نظريه‌پردازان جنبشهاي اجتماعي اروپايي يا آمريکايي هستند ،دليل بر اين نمي‌شود که در تدوين چهارچوب نظري به ذخيره موجود اين رشته بي‌اعتنا باشيم.نکته‌اي که پيش از معرفي و بررسي نظريه‌ها بايد به آن اشاره شود ،تأکيد بر اين مسأله است که نظريه‌هايي که مطرح خواهند شد بر خلاف آنچه که در بدو امر ممکن است به نظر برسد با هم مغاير و ناسازگار نيستند و عليرغم تفاوتها و وجوه تأکيدات متفاوت و پرداختن از منظرها و زواياي مختلف به پديده مورد مطالعه يعني جنبشهاي  اجتماعي،  معذالک نکات اشتراک و وجوه افتراق و همساز مهمي دارند ، عمده‌ترين وجه اشتراک و نقطه همگرايي در اين نظريه‌ها تأکيدي است که جملگي بر نقش و اعتبار فرهنگ در شکل دادن به نوع ادراکات و دريافتهاي مشارکت کنندگان يا کارورزان و اعضاي اين جنبشها دارند، به تعبير ديگر اين نظريه‌ها اهميت تعيين کننده‌اي براي نقش فر هنگ در دريافتهاي ذهني و ترسيم و تجسم شاکله‌هاي عيني مربوط به اهداف ،راهکارها و برنامه‌هاي جنبشهاي اجتماعي قائلند.

1- رهيافت بسيج منابع

اين ديدگاه ريشه در عقل‌گرايي و فردگرايي ليبراليستي دارد که در تبيين جنبشهاي اجتماعي حقوق مدني و ضد جنگ آمريکا از دهه 1970 تا 1980 به سرعت گسترش پيدا کرده است.

فرض اساسي اين ديدگاه اين است که جنبشهاي اجتماعي بخاطر فعاليت آگاهانه و سازماني حاملان جنبش شکل مي‌گيرند ،اگر حاملان جنبش بتوانند اهداف ، استراتژيها و راهبردهاي خود را با توجه به مقتضيات جامعه ،به دقت مشخص کنند، و اگر بتوانند منابع مادي (مانند پول و وقت مردم)و منابع معنوي و سمبليک (مانند اينکه تا چه اندازه قادر باشند از مشروعيت رفتار خود دفاع کنند) را بدرستي بسيج کنند ،در آن صورت جنبش به راه مي‌افتد،لذا در اين ديدگاه جنبشهاي اجتماعي اعمالي هستند که با احتساب هزينه _ فايده انجام مي‌گيرند و جنبه کاملاًعقلاني دارند(جلايي‌پور،1381).در مجموع رهيافت بسيج منابع با اين ايده کلي شروع مي‌شود که بذرهاي اعتراض و ستيز در همه جوامع وجود دارد و بروز آن به وجود منابع مختلف و استفاده از آنها در جهت منافع مشترک وابسته است ، به عبارت ديگر کنش جمعي متکي بر ابزار و سازمان مناسب و همچنين انگيزه‌هاي گزينشي است(بهروز ملک ،1380).

ويژگي عمده اين رهيافت را بايد توجه به عقلاني بودن کنش جمعي و فعاليت و محاسبه کنش‌گران در رسيدن به اهداف دانست،در اين رهيافت عقلانيت کنش‌گران پذيرفته مي‌شود،همچنين اين نظريه بر متغيرهاي کلان و ساختاري توجه دارد ،از اين ديدگاه ساختارهاي کلان تأثير بسزايي در منابع و چگونگي در اختيار گرفتن آنها توسط کنشگران دارند(بهروز ملک ،1380).

 

 2- رهيافت ساختي – ارزش محور

1-2 يورگن هابرماس[7][8]

هابرماس جنبشهاي اجتماعي جديد را در پيوند با جريانها و تحولات رخ داده در جوامع سرمايه‌داري صنعتي تجزيه و تحليل مي‌کند،مطابق با نظر وي خواستگاههاي اصلي پيدايش چنين جنبشهايي را بايد در بستر حوزه خصوصي[8][9]و ناشي از تحولات و روند تکامل نهادها و عرصه‌هاي فعاليتهاي موجود در بستر حوزه مذکور دانست(قرباني و نوذري،55:1383).

از نظر وي جنبشهاي اجتماعي اساساًبراي دفاع از زيست جهان[9][10](ارزشهاي اجتماع و خانواده)در مقابل ش‌ي‌گشتگي و اراده بورکراتيک [10][11]که به شدت اين زيست جهان را از ناحيه نظامهاي اقتصادي و سياسي جوامع مدرن تهديد مي‌کنند ،بوجودآمده‌اند(نش،136:1382).

هابرماس قائل به حضور نوعي توانمندي بالقوه مترقيانه در جنبشهاي اجتماعي است که فصل مميزه آنها از جريانها و نهادها يا گروهها و طبقات اجتماعي کلاسيک و قديم است.

به اعتقاد وي گسترش و سلطه روزافزون دولت و بازار آزاد ،ارزشها و انگيزه‌هاي انسجام بخش سنتي را تضعيف مي‌کند،بعنوان مثال اصل شايسته سالاري و مهارت شغلي ،پيروي مردم از افراد و سلسله مراتبي را که مبتني بر اصالت و حرمت بوده است ،سست مي‌کند،حل اين عارضه که ناشي از رواج کنش و عقلانيت ابزاري و سودانگار است به تقويت کنش و عقلانيت ارتباطي بستگي دارد(هدف اصلي در کنش ابزاري کسب سود و در کنش ارتباطي رسيدن به تفاهم متقابل است). جنبشهاي اجتماعي با طرفداري از يک جامعه عادلانه‌تر و مشارکتي‌تر ،يعني تقويت امور و ارزشهايي که معطوف به سود نيستند ،عقلانيت  ارتباطي را در برابر عقلانيت ابزاري (و در برابر پذيرش وضع سنتي )در نظام اجتماعي تقويت مي‌کند(جلايي پور،1381).

هابرماس در آثار جديد خود از کارکردگرايي کليت بخش مطرح شده در کتاب بحران مشروعيت جدا مي‌سازد و زيست جهان را عنصري ضروري براي بازتوليد کامل جامعه تلقي نمي‌کند بلکه آن را عرصه‌اي مي‌داند که با برخورداري از پويش عقلاني کننده و سنت زداي خاص خودش کاملاًمخالف منطق سيستمي و اقتصاد و دولت است(نش،138:1382).در اين روايت هابرماس نقش هنجاري و تجويزي جنبشهاي جديد در احياي دموکراسي‌ها را مورد تأکيد قرار مي‌دهد.اين جنبشها از طريق نقد عقلاني و انديشه ورزي دموکراتيک (يعني انديشه‌هاي مبتني بر وفاق)حوزه عمومي را تقويت مي‌کنند و از اين طريق روي فرآيندهاي ناکارآمد دموکراسي‌هاي فعلاًموجود تأثير مي‌گذارند.

 

 

2-2- رونالد اينگلهارت[11][12]

اينگلهارت در تبيين جنبشهاي اجتماعي به عامل نسلي اشاره مي‌کند.نگرش وي اين است که نسل پس از جنگ جهاني دوم ارزشهاي پسا ماديگرايي [12][13]را پرورده‌اند که در آن بيشتر بر کيفيت زندگي تأکيد مي‌شود و نه بر اهداف اقتصادي ؛ وي اين امر را نتيجه بهره‌مندي بي‌سابقه آنها از امنيت اقتصادي مي‌داند(نش،138:1382).

نظريه وي مبتني بر دو داعيه اساسي  است:نخست اينکه مردم معمولاًبراي چيزهايي که نسبتاً نادر و کمياب هستند،ارزش بالايي قايلند؛ دوم آنکه ارزشها و هنجارهاي اساسي و زيربنايي ،مورد اعتقاد اشخاص در واقع بيانگر شرايط ذهني حاکم بر آنان در ايام نوجواني و پيش از بلوغ است.بسياري از پژوهشهايي که در کشورهاي مختلف صورت گرفته است مويد اين داعيه‌هاست.بر اساس اين بررسي‌ها همبستگي قوي‌اي بين سن ،ارزشهاي پسا ماديگرايي و عضويت در جنبشهاي اجتماعي وجود دارد(قرباني و نوذري،57:1382).

به عقيده اينگلهارت در چند دهه اخير شاهد نوعي تغيير و حرکت به سوي سبک جديدي از سياست چپ‌گرا هستيم که بيشتر به فکر ايجاد روابط و مناسبات صميمانه‌تر با ديگران،رشد و افزايش عزت نفس و اتکا به خود،اقناع و ارضا معنوي(فکري)و زيباشناختي است تا اينکه به فکر مسائل مربوط به رشد اقتصادي  و توزيع درآمدها و نظاير آن باشد ،که ويژگي شاخص سياستهاي چپ قديم بودند.معذالک وي اظهار مي‌دارد گرچه برخي پيشگامان جنبشهاي اجتماعي جديد دغدغه چنداني بابت محروميت نداشتند و بيشتر نگران کيفيت زندگي بودند،با اين وجود همين امر شايد بتواند دليلي براي سطح پايين مشارکت در اين جنبشها باشد( Inglehart,1990به نقل از نش1382).

نظريه اينگلهارت حکايت از يک انقلاب آرام در ارزشهاي انساني دارد که نشان مي‌دهد گرايش انسانها از ارزشهاي مادي (مثلاًرشد اقتصادي) به ارزشهاي فرامادي (مثلاًانسان دوستي)تغيير کرده است و اين امر نشان مي‌دهد که الگوهاي رايج و قديمي فرهنگي ارزشي مي‌تواند در تضاد با گرايشهاي مردم قرار گيرد.

 3-رهيافت ساختي هويت-محور

1-3-ديدگاه آلن تورن

به اعتقاد تورن ، جنبشهاي اجتماعي موضوع اصلي جامعه شناسي هستند.نظريه وي به طور ويژه بر روي مفهوم کنش و تاريخمندي متمرکز شده است، به طوريکه نقطه آغاز نظريه او کنش جمعي است.تورن آن کنش جمعي را جنبش اجتماعي مي‌خواند که شامل ستيزه‌هايي باشد که پيرامون توانايي‌هاي نهادينه شده الگوهاي فرهنگي رايج است به عبارت ديگر او جهت‌گيري جنبشها را معطوف به الگوهاي فرهنگي‌اي مي‌داند که بر جامعه سيطره دارند.مشکل تورن با اين الگوها از آنجا ناشي مي‌شود که شرايط جديد جامعه باعث تسلط گروه خاصي بر فرآيند الگوسازي و ارزشها مي‌گردد.از اين رو تورن جنبشهاي اجتماعي را کنشهاي جمعي‌اي مي‌داند که تلاش مي‌کنند حيات اجتماعي منابع مهم مصرفي و جهت‌گيريهاي فرهنگي پذيرفته شده در جامعه تحت مراقبت را تغيير دهند ((Tourain,1981:35.

در ديدگاه تورن جنبشهاي اجتماعي پديده‌‌هايي استثنايي نيستند بلکه دائماًدر قلب حيات اجتماعي جاري هستند .به اعتقاد وي چهار اصل ما را در شناخت جنبشهاي اجتماعي ياري مي‌کند :

اصل اول" هويت جنبش" است؛بدين معنا که طرفداران آن چه کساني هستند و خود را چگونه تعريف مي‌کنند؛

؛اصل دوم"دشمن"است،يعني اين جنبش در برابر چه کساني است ،به عبارت ديگر جنبشهاي اجتماعي وقتي شکل مي‌گيرند که ميان "ما"و "آنها" کاملاًمرزبندي شده باشد؛

اصل سوم "هدف اجتماعي"جنبش است ،بدين معنا که هواداران جنبش به دنبال استقرار چه نوع نظم اجتماعي هستند؛

اصل چهارم"زمينه مشترک فرهنگي"است بدين معنا که جنبشهاي رقيب در جامعه فقط با هم تخاصم ندارند بلکه ممکن است در زمينه‌هايي با يکديگر اشتراک هم دارند(مثلاً از نظر تورن در جنبش‌هاي کارگري و بورژوازي در انگلستان هر دو جنبش به پيشرفت صنعتي ،عظمت انگلستان اعتقاد داشتند)(جلايي پور،1381).

يکي از مفاهيمي که در مرکز توجه نظريه جنبشهاي اجتماعي تورن قرار دارد، تاريخمندي است.او تاريخمندي را توانايي جامعه در کنش براي خودش مي‌داند.طبق نظر تورن تاريخمندي ،وضعيت خاص کنش است، يعني آنچه که تجربه را از طريق معناي آن شکل مي‌دهد.وي با استفاده از دو مفهوم کنش و تاريخمندي ، جنبشهاي اجتماعي را به عنوان رفتار جمعي سازمان يافته‌اي مي‌داند که يک کنشگر طبقاتي با دشمن طبقاتي‌اش براي کنترل تاريخمندي خود در يک اجتماع ملموس ستيزه مي‌کند. او البته عرصه منازعه را طبقاتي و ميان سرمايه‌داران و پرولتاريا مي‌داند،ولي تفسير صرفاً اقتصادي اين ستيزه را رد مي‌کند.وي معتقد است که هدف نهايي اين ستيزه تلاش براي تحت کنترل درآوردن تاريخمندي مي‌باشد.بدين ترتيب جنبشهاي اجتماعي براي مشارکت در ساختارهاي موجود تلاش نمي‌کنند بلکه آنان اين ساختارها را به چالش مي‌طلبند و يا در صدد تغيير آنها برمي‌‌آيند.از اين رو ويژگي آنها خود‌انگيختگي ،ضد نهادبودن و عبور از "نظام"با بازخواست "قواعد اجتماعي /فرهنگي"است(حاجلي،1381).

 

 

 

2-3-آلبرتو ملوچي

ملوچي که همزمان با تورن دانشجو بود بسياري از ديدگاهها و رويکردهاي تورن را در تبيين جنبشهاي اجتماعي دنبال کرده است.وي مانند تورن جنبشهاي اجتماعي را در چهارچوب چالشهاي فرهنگي جامعه فراصنعتي ارزيابي مي‌کندکه آن را جامعه پيچيده مي‌نامد.اين جامعه به شدت پيچيده ،تمايز يافته و به صورت چندگانه متکثر است(البته اين پيچيدگي ريشه اطلاعاتي دارد).1-تکثر اين جامعه فقط به معناي افزايش گروههاي تخصصي ،اجتماعي و تمايز يافته نيست ، بلکه اين جامعه در سطح زبان،جهان‌بيني و تئوريهاي علمي نيز متکثر است.2-اين تکثر اجتماعي_اطلاعاتي از عنصر "جهاني شدن گسترش معرفت"نيز تغذيه مي‌کند.3-در چنين جامعه‌اي حتي امر معيشتي روزمره مردم نيز اطلاعاتي است،بدين معنا که توليد ،توزيع و مصرف کالا هم با "نشانهاي اطلاعاتي"که مردم از وجود آنها از طريق رسانه‌ها بروشورها و آگاهيهاي تبليغاتي مطلع مي‌شوند ،انجام مي‌گيرد.4- در عين حال که اين جامعه به شدت با اطلاعات هدايت و کنترل مي‌شود،ولي تسلط بر منابع اطلاعاتي توسط يک نفر يا يک نهاد ممکن نيست و بقاي جامعه دائماًدر معرض خطر است.

5-اين جريان سيال اطلاعات ،قدرت را در جامعه به شدت افزايش مي‌دهد و دائم هويت افراد در معرض تغيير قرار مي‌گيرد.

6-در اين جامعه از يک طرف تمام عرصه‌هاي زندگي مردم به وسيله اين اطلاعات به کنترل درآمده و از طرفي ديگر تعداد افراد آگاه و ماهر و آشنا با پيچيدگيها ،بيشتر شده است،و اين‌ها تن به کنترل نمي‌دهند ؛در چنين جامعه‌اي است که جنبشهاي اجتماعي بعنوان عاملان و حاملان هويت يافته جديد ،از بقاي جامعه پيچيده دفاع مي‌کنند(جلايي‌پور،1381).

در علت‌يابي جنبشها،ملوچي بيش از همه به عامل "شبکه‌هاي شناور نامحسوس"در ميان افراد در جريان زندگي روزمره تأکيد مي‌کند، از نظر او در چنين جامعه‌ي پيچيده و اطلاعاتي،افراد در زندگي روزانه خود تجربيات جديدي خلق و با هم رد و بدل مي‌کنند که اغلب به چشم نمي‌آيد ،و جنبشها از اين تجربيات تغذيه مي‌کنند.لذا در دوره‌اي که جنبش تحت فشار قرار مي‌گيرد ،عده‌اي فکر مي‌کنند که جنبش خاموش شده است در صورتيکه شبکه روابط سيال و نامرئي ميان طرفداران جنبش که در زندگي روزمره آنها در جريان است ،کار خود را انجام مي‌دهد.آنها راههاي ديگري براي پيگيري مطالبات خلق مي‌کنند و قوائد مسلط جامعه را به چالش مي‌کشند و به محض يافتن"فرصت"مردم را به بسيج و اعتراض عمومي دعوت مي‌کنند؛ هواداران اين جنبشهاي جديد علاقمند به ايجاد فضايي براي ابراز عقايد اعضاي خويش در حوزه جامعه مدني هستند و مستقيم به دنبال کسب قدرت نمي‌روند، به عبارت ديگر دلمشغولي اصلي کنش‌گران جنبشهاي جديد ،معنا و هويت يابي دايمي در زندگي دائماً در حال تحول کنوني است.(نش،176:1382-168).

3-3-کاستلز

هسته اصلي نظريه کاستلز بعنوان متأخرترين نظريه جنبشهاي اجتماعي ،هويت است،وي در سه گانه عصر اطلاعات تلاش کرده است تا اين نظريه را بيان نمايد که امروز "جامعه جديدي "به وجود آمده است که ويژگيهاي خاص خود را نيز دارد،وي سه فرآيند مستقل را عامل ايجاد اين جامعه جديد مي‌داند:

1-انقلاب تکنولوژي اطلاعات؛

 2- بحران اقتصادي در دو مدل عام سرمايه‌داري و دولت‌سالاري ؛

3-برآمدن جنبشهاي اجتماعي جديدمانند محيط زيست و فمنيسم.

فرآيندهاي مستقل سه‌گانه موجب پيدايش يک ساختار اجتماعي جديد با نام "جامعه شبکه‌اي" ، "اقتصاد جديد" با نام اقتصاد اطلاعات جهاني و فرهنگ جديد(فرهنگ مجاز واقعي)شده است.

کاستلز براي بررسي جنبشهاي اجتماعي،کنش اجتماعي را با تأکيد بر اهميت معنا و معنايابي در پيوند با هويت به عنوان کانون بحث خود انتخاب مي‌کند، وي تلاش مي‌کند ميان فرهنگ و بخش ابزاري جامعه يک آشتي برقرار کند و جنبشهاي اجتماعي جديد را پاسخي به بحران ملت ، دموکراسي ،نهادهاي سنتي جامعه مدني و به ويژه در بخشهاي بزرگ جهان مي‌داند(کاستلز،1380).

کاستلز مبدأ بحث خود را هويت و هويت سازي قرار مي‌دهد، او هويت را فرآيندي مي‌داند که کنشگران اجتماعي بر اساس يک ويژگي يا مجموعه‌اي از ويژگيهاي فرهنگي به هم پيوسته به معناسازي مي‌پردازند و تأکيد مي‌کند که توجهش بيشتر به هويت جمعي است تا هويت فردي(کاستلز،1380).

کاستلز براي نشان دادن اهميت "هويت"به تفاوت آن با" نقش اجتماعي" توجه مي‌کند،نقش آدمي در جوامع کنوني تحت عناويني مانند پزشک،مادر،فوتباليست و نظاير آن مشخص مي‌شوند،اين نقشها بر اساس هنجارهايي که توسط نهادها و سازمانهاي جامعه ساخته مي‌شوند،مشخص مي‌گردند،تأثير هر يک از اين نقشها بر افراد ديگر بستگي به توافق و صف‌بندي موجود بين افراد و نهادهاي جامعه دارد؛ اما بر خلاف نقش، هويت منبع معناسازي براي خود کنشگر است و از طريق فرآيند فرديت بخشيدن به دست خود کنشگر ساخته مي‌شود(جلايي‌پور،1381).

کاستلز در برابر ساختار متحول جامعه شبکه‌اي سه نوع هويت را مطرح مي‌‌کند که اين سه نوع هويت در بستر روابط قدرت شکل مي‌گيرند:

1-هويت مشروعيت بخش:اين هويت سعي مي‌کند که اقتدار و سلطه نهادهاي غالب در دولتهاي ملي را بر کنشگران گسترش دهد و عقلاني کند و باعث رونق جامعه مدني شود؛

2-هويت مقاومت:اين هويت بوسيله کنشگران طرد شده در جامعه شبکه‌اي تقويت مي‌شود،به عبارت ديگر بدست آندسته از کنشگراني ايجاد مي‌شود که از منظر منطق سلطه بي‌ارزش شمرده مي‌شوند ويا داغ ننگ بر آنها زده شده است،از اين رو اين نوع هويت همچو سنگرهايي است که براي مقاومت و بقا برمبناي اصول متفاوت با اصول مورد حمايت نهادهاي جامعه ساخته مي‌شود، اين هويت‌يابي سوخت اغلب جنبشهاي کنوني را در سطح جهان تأمين مي‌کند.

3-هويت برنامه‌دار: اين نوع هويت در شرايطي شکل مي‌گيرد که کنشگران با استفاده از مواد فرهنگي در دسترس ، هويت جديدي را بسازندتا موقعيت آنان را در جامعه از نو تعريف کنند و بدين ترتيب در پي تغيير شکل کل ساخت اجتماعي هستند؛ جنبشهاي زنان ،سبز و دموکراتيک نمونه‌اي از اين هويتها هستند.

کاستلز جنبشهاي بابرنامه را مترقي مي‌داند و اين احتمال را مي‌دهد که از دل جنبشهاي مقاومت ، هويتهاي برنامه‌دارظهور کند(کاستلز،1380).وي نهايتاًچنين نتيجه‌گيري مي‌کند که جنبشهاي جديد در صور گوناگون خود عليه جهاني شدن و کارگزاران سياسي آن عکس‌العمل نشان مي‌دهند و با توسل به فرآيند مستمر بهره‌گيري از تکنولوژي اطلاعاتي و با دگرگون ساختن مرزهاي فرهنگي در بن نهادهاي اجتماعي عمل مي‌کنند(کاستلز،1380).از اين رو وي شرايط جامعه قرن 21 را متأثر از توان يا ناتواني دولتها در سازگار شدن با منطقهاي متناقض سرمايه‌داري جهاني و نيز جنبشهاي اجتماعي مبتني بر هويت و جنبشهاي تدافعي مي‌داند،به عبارت ديگر جنبشهاي اجتماعي همانگونه که به عنوان فرآيند اوليه به وجود آمدن "جامعه جديد "بودند، در بطن اين جامعه نيز از جايگاه ويژه و البته دائمي برخوردارند